سلام به خودم..به وبلاگم...به دوستانم.ووبه دشمنانم.....به خوانندگانم... به نخوانندگانم... به زنده ها.... به غیر زنده ها....اومدم یه دستمالی روی این چهره غبار گرفته بکشم.... خاکشو بتکونم.... عین وقتایی که میری از توی زیرزمین یا انباری ..زیر کلی چیز میز یه کتابی...عکسی... وسیله ای پیدا میکنی... با اینکه قدیمیه...ولی کلی باهاش خاطره داریو و عمری رو باهاش گذروندی... ای وضعیت الان منه.
تمیزش میکنم..تا کسی که از کنارش ردمیشه خاکی نشه.خیلی از دوستانم لطف داشتن... برام پیام دادن... بزرگواری کردن و از خا
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
سلام. یه تایمی این وسطا پیدا کردم.... اومدم نشستم توی ماشین تا ساندویچ های کوکویی که از خونه اوردم رو بخورم...خیلی کلنجار رفتم تا واسه خودم نوشابه نخرم..تا اینجا که موفق بودم ولی از ماشین پیاده شم ..نمیدونم این نوار پیروزی ادامه دار خواهد بود یا گسیخته میشه.
ماشینو کنار یه مدرسه پارک کردم. ناظم مدرسه خودشو جر داد که بچه های دوم سبلان..برن توی صف وایستن...و بچه های دوم سهند از بازی کردن در توالت های مدرسه بپرهیزن !و بچه های کلاس سوم چرا ۵ دقیقه زودتر از اینکه زنگ بخوره اومدن توی حیاط.هرچی دارم
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری
برچسب:
نویسنده: مهسا نظری